mehrabegham
زندگی سخت است و من از آن سخت ترم...
تو تمام روز سعی می کنی از دست افکار آزار دهنده فرار کنی... با مشغول کردن خودت به چیزای دیگه...به سختی... اما... شب که میشه... وقتی دلت میخواذ چشاتو ببندیو تا صب باز نکنی... همه ی اون افکاری که از صب دس به سرشون کردی میان سراغت... با نامردیه تموووووم.... عذابت میدن....نمیذارن خواب به چشات بیاد... خوابو از چشات می گیرن....اشکو به چشات میدن... هر شب... هر شب....... و هر شب......... این روزا همش دارم تکرار کنم مهم نیست......مهم نیست................. دلم می خواد برم زیر بارون قدم بزنم... تا شاید نم بارون غصه هامو بشوره ... اونوقت... بیچاره زمین!!! قطار می رود....تو می روی..... تمام ایستگاه می رود............ و من چقدر ساده ام که روزها و ماه ها در انتظار تو! از فرداها بیزارم... و از انتظار برای فرداها بیزارتر... امروز از یه دوست رییس... یاد گرفتم که واسه وابسته نشدن باید دل بشکونی !!!! البته جناب رییس باید بگم این شیوه ی آدمای خودخواهه ...که من نیستم... ================================================ گاهی که دلم… به اندازه ی تمام غروبها می گیرد… چشمهایم را فراموش می کنم... تلخ مثل این روزا... تلخ مثل گذشت روزا ...تلخ مثل اشکای من... تلخ مثل دنیای من...تلخ مثل فراموش شدن من... تلخ مثل احساس تو...تلخ مثل حرفای تو...تلخ مثل بی تفاوتی تو...تلخ مثل یاد تو... تلخ مثل تولد تو... برای من!!! برای من... ================================ در ستاره بارانِ میلادت ، میان احساس من تا حضور تو... حُبابی است از جنس هیچ... ========================= هر چند نمی دونم تا چند سال ادامه داره...با این حال مث پارسال می گم: با وجود تمام بدی هات... با وجود تمام نامهربونیات... با وجود تمام ... تولدت مبارک... ... و خدا می داند... سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود... ................... ......... .... سال 90 سال خیلی بدی بود واسم...بد که نه! بهتر بگم، افتضاح!!!! کاش امسال اینجوری نباشه واسم...کاش واسه هیشکی اینجوری نباشه... کاش... هزاران بار دیگر هم از شانه ای به شانه ی دیگر بغلتی این شب صبح نمیشود اگر دلت گرفته باشد... حیف است این لحظه ها .. به یاد تو بودن ها ... باد آمد و همه ی رویا ها را با خود برد... حالا من تک و تنها با روحی غل و رنجیر شده... با ذهنی اسیر و دربند، در بیابانی لایتنهاهی ایستاده ام... 365 روز...یعنی یکســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــال... هنوز هم از زمین تا آسمان را گریه می کنم... چگونه باور کنم تو دیگر یادم نخواهی نکرد ؟! چگونه دیگر آمدنت را به انتظار ننشینم ؟! چگونه باور کنم سرابی بیش نبودی ؟! تو بگو چگونه باور کنم؟! لعنت به من...لعنت به احساس من...لعنت به تو... لعنت به این روزا...لعنت ... ما چون دو دریچه رو به روی هم آگاه ز هر بگو مگوی هم هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز آینده . . . . . اکنون دل من شکسته و خسته ست زیرا یکی از دریچه ها بسته ست... و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم... من تمنا کردم که تو با من باشی... و تو گفتی هرگـــــــــــــــــــــــــز!!! پاسخی سخت و درشت! و مرا ... غصه ی این هرگز کشت... وقتی اینهمــــــــــــــــــــــــــه اشتباه برای انجام دادن وجود داره پس چرا اشتباهات قبلی رو تکرار کنیم؟؟؟؟!!!!! خدای من!!! دوباره مرا بیدار نکن من بر تمام خستگی های زندگیم به خواب رفته ام... دلم گرفته... به اندازه ی تمام دردهایم به قدر بهانه ی اشک هایم به وسعت همه ی غم هایم دلم گرفته... به اندازه ی ابهام یک تبسم به قدر سکوت یک ترانه دلم گرفته... باندازه ی هرچه نگفتم به قدر هر چه ندیدم به وسعت همه ی سال هایم دلم خیلی گرفته... به وسعت تمام آسمان دلم گرفته... 317 روز... آروم بغض کردم... آروم گریه کردم... هیشکی صدای گریــــــــــــــــــــه هامو نشنید... حتی خــــــــــــدا... خـــــــــــــــــــــــــــــدایا... یا فریاد در گلویم را بگیر یا بغض گلوگیرم را... هرکدام راه دیگری را بستــــه... هر چند نمیدانم خوابهایت را با که شریک میشوی! اما... هنوز شریک تمام بیخوابیهای من تویی...!!! زندگی باید کرد ! گاه با یک دل تنگ گاه با سایه ابری سرگردان... گاه باید روئید از پس یک باران گاه باید خندید بر غمی بی پایان... همچنان لحظه های سرد زندگی می گذرد... کاش دنیا رنگ دیگر بود...خدا با بندگانش مهربانتر بود... تو هر وبلاگی می رم، هر داستانی می خونم، هر فیلمی میبینم، پای صحبت هر کی می شینم، هر آهنگی می شنوم، هر شعری میخونم... همش غمـه...همشون غم دارن... هیچکی راضی نیس... همه از خدا کمک می خوان... همه مشکل دارن... اونوقته که مطمئن می شم! و میگم توی این همه آدم من هیچی نیستم... خدا وسط این همـــــــــه آدم با این همــــــــــه مشکلات بزرگ! منو نمی بینه... شاید فک میکنه که مشکلای من خیلی بی ارزشو کوچیکن! و ارزش گوش کردن ندارن چه برسه به برآورده کردنشون!!! با خودت هیچ نگفتی که دلم می میرد؟!!! چه سخت است به انتظار قاصدک نشستن... در جاده ای که هیچ بادی نمی وزد!!! وقتی نیست نباید اشک بریزی باید بگذاری بغض ها روی هم جمع شوند و جمع شوند... تا کوه شوند...تا سخت شوند... همین ها تو را می سازد سنگت می کند... درست مثل خودش!!! باید یادت باشد حالا که نیست اشکهایت را ندهی هر کسی پاک کند!!! می دانی؟ آخر هرکسی لیاقت تو و اشکهایت را ندارد... هی فلانی...می دانی؟ می گویند...رسم زندگی چنین است... می آیند... می مانند... عادت می دهند... و ... می روند... و تو در خود می مانی و تو تنها می مانی... راستی نگفتی... رسم تو نیز چنین بود؟!!! مثل همه ی فلانی ها؟!!! شاید یه روزی فراموشت کردم... شاید یه روزی خدا کمکم کرد و فراموشت کردم!!! اما ... مهم این دوره از زندگیمه که خرابش کردی!!! و هنوز هم ادامه داره...!!! نه... حتی دور موندن ازاین فضای مجازی هم نتونست آرومم کنه... هیچ فایده ای نداشت... نباید رنجشی به دل گرفت... آنکه دوستش داریم٬ همه گونه حقی بر ما دارد حتی حق آنکه دیگردوستمان نداشته باشد.... نمی توان از او رنجشی به دل گرفت... بلکه باید از خود رنجید !!! که چرا آنقدر شایسته محبت نباشیم که ما را ترک کنند و این خود دردی کشنده است... به همان سادگیه رفتن باد ا و مرا برد ولی برد ز یاد... نمی دانم چرا درگیر این احساس نمناکم؟؟! تو تعبیر کدامین خواب من بودی که من اینگونه غمناکم؟؟؟ بسیار گل از کف من برده است باد اما من غمین گل های یاد کسی را پرپر نمی کنم من مرگ هیچ عزیزی را باور نمیکنم سالها میگذرد روزها از پی هم می آید پاییز در راه است اینها راباور میکنم اما...دوری تو راباور نمی کنم... کوله بارم بر دوش سفری باید رفت... سفری بی همراه!!! گم شدن تا ته تنهایی خویش... 189 روز گذشت... می سپارمت به خدا خدایی که هیچوقت نخواست تو را به من بسپارد . . . فراموش کردن سخت تره؟ یا تحمل اینکه بدونی فراموش شدی؟! بالاخره تموم شد...دفاع کردم...با یه نمره ی خووووووب دوشنبه تاریخه دفاعمه... هنوز استرس ندارم!!! یعنی خوب میشه دفاعم؟ نمی تونم با خدا لج کنم... وقتی خدا نمی خواد...منم نمی خوام... یعنی مجبورم که نخوام... کاش خدا به حرفم گوش می داد... کاش چیزیو که من می خواستمو، می خواست... باشه... هر چی تو بگی... خدایا...صد قدم اومدم جلو... یه قدم نه...نیم نگاهی به طرفم بیا... خواهش می کنم...
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام...