mehrabegham

زندگی سخت است و من از آن سخت ترم...

 

تو تمام روز سعی می کنی از دست افکار آزار دهنده فرار کنی...

با مشغول کردن خودت به چیزای دیگه...به سختی...

اما...

شب که میشه...

وقتی دلت میخواذ چشاتو ببندیو تا صب باز نکنی...

همه ی اون  افکاری که از صب دس به سرشون کردی میان سراغت...

با نامردیه تموووووم....

عذابت میدن....نمیذارن خواب به چشات بیاد...

خوابو از چشات می گیرن....اشکو به چشات میدن...

هر شب...

هر شب.......

و هر شب.........

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳٠ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

 

این روزا همش دارم تکرار کنم

 

مهم نیست......مهم نیست.................

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳٠ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

 

دلم می خواد برم زیر بارون قدم بزنم...


تا شاید نم بارون غصه هامو بشوره ... اونوقت...  بیچاره زمین!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۸ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

قطار می رود....تو می روی..... تمام ایستگاه می رود............

و من چقدر ساده ام که روزها و ماه ها

در انتظار تو!


کنار این قطار رفته ایستاده ام


و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٥ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

 

از فرداها بیزارم...


و از انتظار برای فرداها بیزارتر...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۳ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

امروز از یه دوست رییس... یاد گرفتم که واسه وابسته نشدن باید دل بشکونی !!!!

البته  جناب رییس باید بگم این شیوه ی آدمای خودخواهه ...که من نیستم...

================================================

 

گاهی که دلم…

به اندازه ی تمام غروبها می گیرد…

چشمهایم را فراموش می کنم...

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٤ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

 

تلخ مثل این روزا... تلخ مثل گذشت روزا ...تلخ مثل اشکای من...

تلخ مثل دنیای من...تلخ مثل فراموش شدن من...

تلخ مثل احساس تو...تلخ مثل حرفای تو...تلخ مثل بی تفاوتی تو...تلخ مثل یاد تو...

تلخ مثل تولد تو...

برای من!!!

برای من...

================================

در ستاره بارانِ میلادت ، میان احساس من

تا حضور تو...

حُبابی است از جنس هیچ...

=========================

هر چند نمی دونم تا  چند سال ادامه داره...با این حال مث پارسال می گم:

با  وجود تمام  بدی هات... با وجود تمام نامهربونیات... با وجود تمام  ...


تولدت مبارک...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٢ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

 

... و خدا می داند... سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود...

...................

.........

....

سال 90 سال خیلی بدی بود واسم...بد که نه! بهتر بگم، افتضاح!!!!

کاش امسال اینجوری نباشه واسم...کاش واسه هیشکی اینجوری نباشه...

کاش...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

هزاران بار دیگر هم

از شانه ای به شانه ی دیگر بغلتی

این شب صبح نمیشود

اگر دلت گرفته باشد...

 


نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

حیف است این لحظه ها ..

به یاد تو بودن ها ...

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

باد آمد و همه ی رویا ها را با خود برد...

 

 

حالا من  تک و تنها با روحی غل و رنجیر شده...

 

 

با ذهنی اسیر و دربند، در بیابانی لایتنهاهی ایستاده ام...

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

 

تو از سنگ و نه از خاکی!!!

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |


365 روز...یعنی یکســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــال...


هنوز هم از زمین تا آسمان را گریه می کنم...


چگونه باور کنم تو دیگر یادم نخواهی نکرد ؟!


چگونه دیگر آمدنت را به انتظار ننشینم ؟!


چگونه باور کنم سرابی بیش نبودی ؟!


تو بگو چگونه  باور کنم؟!


لعنت به من...لعنت به احساس من...لعنت به تو... لعنت به این روزا...لعنت  ...

 


نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۸ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

 

 

ما چون دو دریچه رو به روی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

.

.

.

.

.

اکنون دل من شکسته و خسته ست

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۳ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

 

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس

غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم...

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

من تمنا کردم که تو با من باشی...

 

و تو گفتی هرگـــــــــــــــــــــــــز!!!

 

پاسخی سخت و درشت!

 

و مرا ... غصه ی این هرگز کشت...

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

 

وقتی اینهمــــــــــــــــــــــــــه اشتباه برای انجام دادن وجود داره

پس چرا اشتباهات قبلی رو تکرار کنیم؟؟؟؟!!!!!

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱۸ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

خدای من!!!

 دوباره مرا بیدار نکن

من بر تمام خستگی های زندگیم

 به خواب رفته ام...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٩ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

دلم گرفته...

به اندازه ی تمام دردهایم

به قدر بهانه ی اشک هایم

به وسعت همه ی غم هایم

دلم گرفته...

به اندازه ی ابهام یک تبسم

به قدر سکوت یک ترانه

دلم گرفته...

باندازه ی هرچه نگفتم

به قدر هر چه ندیدم

به وسعت همه ی سال هایم

دلم خیلی گرفته...

به وسعت تمام آسمان

دلم گرفته...


 


نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٥ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

317 روز...

آروم بغض کردم...

آروم گریه کردم...

هیشکی صدای گریــــــــــــــــــــه هامو نشنید...

 

حتی خــــــــــــدا...

 

خـــــــــــــــــــــــــــــدایا...

 

یا فریاد در گلویم را بگیر

 

یا بغض گلوگیرم را...

 

هرکدام راه دیگری را بستــــه...

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

هر چند نمی‌دانم خواب‌هایت را با که شریک می‌شوی!

اما...

هنوز

شریک

تمام

بی‌خوابی‌های

من

تویی...!!!

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

زندگی باید کرد !

 

گاه با یک دل تنگ

 

گاه با سایه ابری سرگردان...

 

گاه باید روئید

 

از پس یک باران

 

گاه باید خندید

 

بر غمی بی پایان...

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

   همچنان لحظه های سرد زندگی می گذرد...    

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

کاش دنیا رنگ دیگر بود...خدا با بندگانش مهربانتر بود...

 

تو هر وبلاگی می رم، هر داستانی می خونم، هر فیلمی

میبینم، پای صحبت هر کی می شینم،

هر آهنگی می شنوم،

هر شعری میخونم... همش غمـه...همشون غم دارن...

هیچکی راضی نیس...

همه از خدا کمک می خوان...

همه مشکل دارن...

اونوقته که مطمئن می شم!

و میگم توی این همه آدم من هیچی نیستم...

خدا وسط این همـــــــــه آدم با این همــــــــــه مشکلات بزرگ!

منو نمی بینه...

شاید فک میکنه که مشکلای من خیلی بی ارزشو کوچیکن!

و ارزش گوش کردن ندارن چه برسه به برآورده کردنشون!!!

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٩ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

با خودت هیچ نگفتی که دلم می میرد؟!!!

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٦ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

چه سخت است به انتظار قاصدک نشستن...

 

در جاده ای که هیچ بادی نمی وزد!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٤ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

وقتی نیست نباید اشک بریزی

باید بگذاری بغض ها روی هم جمع شوند و جمع شوند...

تا کوه شوند...تا سخت شوند...

همین ها تو را می سازد

سنگت می کند...

درست مثل خودش!!!

باید یادت باشد حالا که نیست اشکهایت را ندهی هر کسی پاک کند!!!

می دانی؟

آخر هرکسی لیاقت تو و اشکهایت را ندارد...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

هی فلانی...می دانی؟ می گویند...رسم زندگی چنین است...

می آیند...

می مانند...

عادت می دهند...

و ... می روند...

و تو در خود می مانی و تو تنها می مانی...

راستی نگفتی... رسم تو نیز چنین بود؟!!!

مثل همه ی فلانی ها؟!!!

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٩ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

شاید یه روزی فراموشت کردم...

شاید یه روزی خدا کمکم کرد و فراموشت کردم!!!

اما ... مهم این دوره از زندگیمه که خرابش کردی!!!

و هنوز هم ادامه داره...!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۳ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

نه... حتی دور موندن ازاین فضای مجازی هم نتونست آرومم کنه...

هیچ فایده ای نداشت...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٥ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

نباید رنجشی به دل گرفت...

 

آنکه دوستش داریم٬ همه گونه حقی بر ما دارد

حتی حق آنکه دیگردوستمان نداشته باشد....

نمی توان از او رنجشی به دل گرفت...

بلکه باید از خود رنجید !!!

که چرا آنقدر شایسته محبت نباشیم که ما را

ترک کنند و این خود دردی کشنده است...

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٤ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

به همان سادگیه رفتن باد

 

ا و مرا برد

 

ولی برد ز یاد...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٦ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

 

نمی دانم چرا

 

درگیر این احساس نمناکم؟؟!

 

تو تعبیر کدامین خواب من بودی

 

که من اینگونه غمناکم؟؟؟

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢۳ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

 

بسیار گل از کف من برده است باد

اما من غمین

گل های یاد کسی را پرپر نمی کنم

من مرگ هیچ عزیزی را باور نمیکنم

سالها میگذرد

روزها از پی هم می آید

پاییز در راه است

اینها راباور میکنم

اما...دوری تو راباور نمی کنم...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٢ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

کوله بارم بر دوش

سفری باید رفت...

سفری بی همراه!!!

گم شدن تا ته تنهایی خویش...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱۸ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

189 روز گذشت...

می سپارمت به خدا

خدایی که هیچوقت نخواست تو را به من بسپارد . . .

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٧ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

فراموش کردن سخت تره؟

یا تحمل اینکه بدونی فراموش شدی؟!

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٧ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

 

بالاخره تموم شد...دفاع کردم...با یه نمره ی خووووووب

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٥ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

 

  دوشنبه تاریخه دفاعمه... هنوز استرس ندارم!!!

یعنی خوب میشه دفاعم؟

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٢ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

نمی تونم با خدا لج کنم...

وقتی خدا نمی خواد...منم نمی خوام...

یعنی مجبورم که نخوام... کاش خدا به حرفم گوش می داد...

کاش چیزیو که من می خواستمو، می خواست...

باشه... هر چی تو بگی...

خدایا...صد قدم اومدم جلو...

یه قدم نه...نیم نگاهی به طرفم بیا...

خواهش می کنم...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٠ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |