mehrabegham

زندگی سخت است و من از آن سخت ترم...

 

دلم گرفته...

به اندازه ی تمام دردهایم

به قدر بهانه ی اشک هایم

به وسعت همه ی غم هایم

دلم گرفته...

به اندازه ی ابهام یک تبسم

به قدر سکوت یک ترانه

دلم گرفته...

باندازه ی هرچه نگفتم

به قدر هر چه ندیدم

به وسعت همه ی سال هایم

دلم خیلی گرفته...

به وسعت تمام آسمان

دلم گرفته...


 


نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٥ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

317 روز...

آروم بغض کردم...

آروم گریه کردم...

هیشکی صدای گریــــــــــــــــــــه هامو نشنید...

 

حتی خــــــــــــدا...

 

خـــــــــــــــــــــــــــــدایا...

 

یا فریاد در گلویم را بگیر

 

یا بغض گلوگیرم را...

 

هرکدام راه دیگری را بستــــه...

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

هر چند نمی‌دانم خواب‌هایت را با که شریک می‌شوی!

اما...

هنوز

شریک

تمام

بی‌خوابی‌های

من

تویی...!!!

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

زندگی باید کرد !

 

گاه با یک دل تنگ

 

گاه با سایه ابری سرگردان...

 

گاه باید روئید

 

از پس یک باران

 

گاه باید خندید

 

بر غمی بی پایان...

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

   همچنان لحظه های سرد زندگی می گذرد...    

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

کاش دنیا رنگ دیگر بود...خدا با بندگانش مهربانتر بود...

 

تو هر وبلاگی می رم، هر داستانی می خونم، هر فیلمی

میبینم، پای صحبت هر کی می شینم،

هر آهنگی می شنوم،

هر شعری میخونم... همش غمـه...همشون غم دارن...

هیچکی راضی نیس...

همه از خدا کمک می خوان...

همه مشکل دارن...

اونوقته که مطمئن می شم!

و میگم توی این همه آدم من هیچی نیستم...

خدا وسط این همـــــــــه آدم با این همــــــــــه مشکلات بزرگ!

منو نمی بینه...

شاید فک میکنه که مشکلای من خیلی بی ارزشو کوچیکن!

و ارزش گوش کردن ندارن چه برسه به برآورده کردنشون!!!

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٩ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

با خودت هیچ نگفتی که دلم می میرد؟!!!

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٦ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

چه سخت است به انتظار قاصدک نشستن...

 

در جاده ای که هیچ بادی نمی وزد!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٤ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

وقتی نیست نباید اشک بریزی

باید بگذاری بغض ها روی هم جمع شوند و جمع شوند...

تا کوه شوند...تا سخت شوند...

همین ها تو را می سازد

سنگت می کند...

درست مثل خودش!!!

باید یادت باشد حالا که نیست اشکهایت را ندهی هر کسی پاک کند!!!

می دانی؟

آخر هرکسی لیاقت تو و اشکهایت را ندارد...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

هی فلانی...می دانی؟ می گویند...رسم زندگی چنین است...

می آیند...

می مانند...

عادت می دهند...

و ... می روند...

و تو در خود می مانی و تو تنها می مانی...

راستی نگفتی... رسم تو نیز چنین بود؟!!!

مثل همه ی فلانی ها؟!!!

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٩ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

شاید یه روزی فراموشت کردم...

شاید یه روزی خدا کمکم کرد و فراموشت کردم!!!

اما ... مهم این دوره از زندگیمه که خرابش کردی!!!

و هنوز هم ادامه داره...!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۳ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

نه... حتی دور موندن ازاین فضای مجازی هم نتونست آرومم کنه...

هیچ فایده ای نداشت...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٥ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

نباید رنجشی به دل گرفت...

 

آنکه دوستش داریم٬ همه گونه حقی بر ما دارد

حتی حق آنکه دیگردوستمان نداشته باشد....

نمی توان از او رنجشی به دل گرفت...

بلکه باید از خود رنجید !!!

که چرا آنقدر شایسته محبت نباشیم که ما را

ترک کنند و این خود دردی کشنده است...

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٤ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

به همان سادگیه رفتن باد

 

ا و مرا برد

 

ولی برد ز یاد...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٦ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

 

نمی دانم چرا

 

درگیر این احساس نمناکم؟؟!

 

تو تعبیر کدامین خواب من بودی

 

که من اینگونه غمناکم؟؟؟

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢۳ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

 

بسیار گل از کف من برده است باد

اما من غمین

گل های یاد کسی را پرپر نمی کنم

من مرگ هیچ عزیزی را باور نمیکنم

سالها میگذرد

روزها از پی هم می آید

پاییز در راه است

اینها راباور میکنم

اما...دوری تو راباور نمی کنم...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٢ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

کوله بارم بر دوش

سفری باید رفت...

سفری بی همراه!!!

گم شدن تا ته تنهایی خویش...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱۸ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

189 روز گذشت...

می سپارمت به خدا

خدایی که هیچوقت نخواست تو را به من بسپارد . . .

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٧ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

فراموش کردن سخت تره؟

یا تحمل اینکه بدونی فراموش شدی؟!

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٧ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

 

بالاخره تموم شد...دفاع کردم...با یه نمره ی خووووووب

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٥ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

 

  دوشنبه تاریخه دفاعمه... هنوز استرس ندارم!!!

یعنی خوب میشه دفاعم؟

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٢ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

نمی تونم با خدا لج کنم...

وقتی خدا نمی خواد...منم نمی خوام...

یعنی مجبورم که نخوام... کاش خدا به حرفم گوش می داد...

کاش چیزیو که من می خواستمو، می خواست...

باشه... هر چی تو بگی...

خدایا...صد قدم اومدم جلو...

یه قدم نه...نیم نگاهی به طرفم بیا...

خواهش می کنم...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٠ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

 

خدایا... تو این شبا انتظار بیشتری ازت دارم

 

خدایا...آرومم کن...

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

خیلی ممنون اینقد آسون منو داغون کردی

واسه احساسی که داشتم دلمو خون کردی...

تو که هیچ حسی به این قصه نداشتی واسه چی

منو به محبت دو روزه مهمون کردی؟!!

همه عالم می دونستن که بری می میرم

اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی!

خیلی ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم

خیلی ممنون ولی من هیچوقت ازت نمی گذرم...

من حواسم به تو بود و تو دلت سر به هوا

با همین سر به هواییت منو ویرون کردی

من که با نگاه شیرین تو فرهاد شدم

مگه این کافی نبود که منو مجنون کردی؟!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٧ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

 

تنهاییم را با کسی قسمت نخواهم کرد

 

یک بار قسمت کردم تنهاتر شدم...

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٥ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

 

آنکه رخسار تورا رنگ گل نسرین داد

 

صبر و آرام تواند به من مسکین داد

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٠ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

اگر خداوند

 

 


یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد

 


من بی گمان

 

دوباره دیدن تو را آرزو می کردم...

 

و تو نیز

 

هرگز ندیدن مرا...

 

آن گاه نمی دانم

 

به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت!!!

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱۳ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

آرزو دارم دلم از غصه ها خالی شود

.........

سهم من از زندگی یک عمر خوشحالی شود

.........

.........

((تولدم مبارک))

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۸ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

دلی که از بی کسی غمگین است

...

هر کسی را می تواند تحمل کند

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٠ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

آنگاه که ......
---------------
آنگاه که غرور کسی را له می کنی
 
-------------
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی

-------------
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی
-------------

آنگاه که حتی گوشت را می بندی
 
-------------
تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی
-------------

 آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری
 
 -------------
می خواهم بدانم
-------------

دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی
 
-------------
 
تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟!
نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٦ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

٧٠ روز...

زمستان را دوست دارم

سردیش عجیب مرا به یاد تو می اندازد...

 

 

 

 

روز و شب می گردم، تا بیابم او را...

او همان گمشده ی پاک من است

او همان مرهم دستان من است

تو اگر سرد شدی، مهر او گرمتر از خورشید است

 تو اگر با دل من قهر شدی

 مهر او تا به ابد جاوید است...

تو بمان اما من...

باز خواهم آمد از آن همان شهر غریب

با همان قلب ترک خورده و آن عشق نجیب...

و تو را خواهم دید...

که در اندوه همین حادثه پرپر شده ای

و تو آن روز پشیمان تر از امروز منی

تا بهاری دیگر، لحظه ها می گذرند

 و تو هم می گذری...

مثل یک بیگانه _ حادثه _ یک سایه ی شوم

و فقط آنچه به جا می ماند ، نقش یک خاطره است

که برای من ساده،‌من بی اندیشه...

قصه ی تلخ ترین حادثه است........

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱۸ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

۶۶ روز...

امشب یه حس خیلی بدی اومد سراغم...

یه حس خیلی بد،حس التماس...ناراحت

احساس کردم دارم التماس می کنم...

التماس میکنم که با من حرف بزن!!!!

التماس کسیو که نمی شناسم! باید بیشترحواسمو جمع کنم...

نباید به خاطر حال و هوای این روزام بازم اشتباه کنم...

نباید از روی  تنهایی و دلتنگی دست به دامن بقیه شم...

نباید از بقیه کمک بخوام...بقیه ای که نمی دونم..............

فک می کنم دیگه هیشکی واسم قابل اعتماد نیست...

هیچکس...

هیچی نمی تونه آرومم کنه...هیچی...

خدایا پس کی می خوای کمکم کنی؟!گریه

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٤ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

نمی دونم چه کاری درسته و چه کاری غلط...نمی دونم باید چیکار کنم...نمی دونم چرا اینجوری شد...نمی دونم کجا اشتباه بود...نمی دونم بالاخره چی می شه...حتی نمی تونم درست فکر کنم...این روزا داغونم...داغوووووووووووووون...

نمی دونم خدا حواسش بهم هست یا نه!

اگه هست پس چرا کمکم نمی کنه! اگه نیست پس اینهمه دعا نکنم دیگه!بازم نمی دونم...کارای پایان نامه ام که شده مشکلی رو مشکلا...خسته شدم...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٩ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

با امروز میشه ۴٧ روز ... هنوزم باورم نمی شه ...

زندگی ام رو به راه است...

رو به راهی که رفته ای ...

رو به راهی که مانده ام...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٥ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

 

 با وجود همه ی اتفاقا ...با وجود همه ی بدیهات ...با وجود ...

تولدت مبارک...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٢ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

بعضی وقتا ١ اتفاق باعث میشه دیگه ننویسی...

و١ اتفاق دیگه وادار به نوشتنت میکنه!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٠ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

   

در شکست جام دل هیچ احتیاج سنگ نیست

این شقایق را نگاهی سرد پرپر می کند!!!

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢۳ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

زمان...

بس کند میگذرد برای آنان که در انتظارند،

بس تند میگذرد برای آنان که می ترسند،

بس طولانی است برای آنان که در اندوهند،

و بس کوتاه است برای آنان که سرخوش اند،

اما ابدی است برای آنان که عاشقند...

                                                                                                              هنری ون دایک

                                                                                          

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢۳ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |


 افسوس می خورم...


وقتی که در این دروغزار پر از کرکس فکر پرنده ای هستم

فکر پرنده ای که از پرواز جا مانده است...

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/۸ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |

دیشب تمام ستاره های پشت پنجره را با دست

خاموش کردم...

نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/٢٦ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ توسط منصوره آقاسی نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

كد بارش قلب


EMBED