mehrabegham
زندگی سخت است و من از آن سخت ترم...
دلم گرفته... به اندازه ی تمام دردهایم به قدر بهانه ی اشک هایم به وسعت همه ی غم هایم دلم گرفته... به اندازه ی ابهام یک تبسم به قدر سکوت یک ترانه دلم گرفته... باندازه ی هرچه نگفتم به قدر هر چه ندیدم به وسعت همه ی سال هایم دلم خیلی گرفته... به وسعت تمام آسمان دلم گرفته... 317 روز... آروم بغض کردم... آروم گریه کردم... هیشکی صدای گریــــــــــــــــــــه هامو نشنید... حتی خــــــــــــدا... خـــــــــــــــــــــــــــــدایا... یا فریاد در گلویم را بگیر یا بغض گلوگیرم را... هرکدام راه دیگری را بستــــه... هر چند نمیدانم خوابهایت را با که شریک میشوی! اما... هنوز شریک تمام بیخوابیهای من تویی...!!! زندگی باید کرد ! گاه با یک دل تنگ گاه با سایه ابری سرگردان... گاه باید روئید از پس یک باران گاه باید خندید بر غمی بی پایان... همچنان لحظه های سرد زندگی می گذرد... کاش دنیا رنگ دیگر بود...خدا با بندگانش مهربانتر بود... تو هر وبلاگی می رم، هر داستانی می خونم، هر فیلمی میبینم، پای صحبت هر کی می شینم، هر آهنگی می شنوم، هر شعری میخونم... همش غمـه...همشون غم دارن... هیچکی راضی نیس... همه از خدا کمک می خوان... همه مشکل دارن... اونوقته که مطمئن می شم! و میگم توی این همه آدم من هیچی نیستم... خدا وسط این همـــــــــه آدم با این همــــــــــه مشکلات بزرگ! منو نمی بینه... شاید فک میکنه که مشکلای من خیلی بی ارزشو کوچیکن! و ارزش گوش کردن ندارن چه برسه به برآورده کردنشون!!! با خودت هیچ نگفتی که دلم می میرد؟!!! چه سخت است به انتظار قاصدک نشستن... در جاده ای که هیچ بادی نمی وزد!!! وقتی نیست نباید اشک بریزی باید بگذاری بغض ها روی هم جمع شوند و جمع شوند... تا کوه شوند...تا سخت شوند... همین ها تو را می سازد سنگت می کند... درست مثل خودش!!! باید یادت باشد حالا که نیست اشکهایت را ندهی هر کسی پاک کند!!! می دانی؟ آخر هرکسی لیاقت تو و اشکهایت را ندارد... هی فلانی...می دانی؟ می گویند...رسم زندگی چنین است... می آیند... می مانند... عادت می دهند... و ... می روند... و تو در خود می مانی و تو تنها می مانی... راستی نگفتی... رسم تو نیز چنین بود؟!!! مثل همه ی فلانی ها؟!!! شاید یه روزی فراموشت کردم... شاید یه روزی خدا کمکم کرد و فراموشت کردم!!! اما ... مهم این دوره از زندگیمه که خرابش کردی!!! و هنوز هم ادامه داره...!!! نه... حتی دور موندن ازاین فضای مجازی هم نتونست آرومم کنه... هیچ فایده ای نداشت... نباید رنجشی به دل گرفت... آنکه دوستش داریم٬ همه گونه حقی بر ما دارد حتی حق آنکه دیگردوستمان نداشته باشد.... نمی توان از او رنجشی به دل گرفت... بلکه باید از خود رنجید !!! که چرا آنقدر شایسته محبت نباشیم که ما را ترک کنند و این خود دردی کشنده است... به همان سادگیه رفتن باد ا و مرا برد ولی برد ز یاد... نمی دانم چرا درگیر این احساس نمناکم؟؟! تو تعبیر کدامین خواب من بودی که من اینگونه غمناکم؟؟؟ بسیار گل از کف من برده است باد اما من غمین گل های یاد کسی را پرپر نمی کنم من مرگ هیچ عزیزی را باور نمیکنم سالها میگذرد روزها از پی هم می آید پاییز در راه است اینها راباور میکنم اما...دوری تو راباور نمی کنم... کوله بارم بر دوش سفری باید رفت... سفری بی همراه!!! گم شدن تا ته تنهایی خویش... 189 روز گذشت... می سپارمت به خدا خدایی که هیچوقت نخواست تو را به من بسپارد . . . فراموش کردن سخت تره؟ یا تحمل اینکه بدونی فراموش شدی؟! بالاخره تموم شد...دفاع کردم...با یه نمره ی خووووووب دوشنبه تاریخه دفاعمه... هنوز استرس ندارم!!! یعنی خوب میشه دفاعم؟ نمی تونم با خدا لج کنم... وقتی خدا نمی خواد...منم نمی خوام... یعنی مجبورم که نخوام... کاش خدا به حرفم گوش می داد... کاش چیزیو که من می خواستمو، می خواست... باشه... هر چی تو بگی... خدایا...صد قدم اومدم جلو... یه قدم نه...نیم نگاهی به طرفم بیا... خواهش می کنم... خدایا... تو این شبا انتظار بیشتری ازت دارم خدایا...آرومم کن... خیلی ممنون اینقد آسون منو داغون کردی واسه احساسی که داشتم دلمو خون کردی... تو که هیچ حسی به این قصه نداشتی واسه چی منو به محبت دو روزه مهمون کردی؟!! همه عالم می دونستن که بری می میرم اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی! خیلی ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم خیلی ممنون ولی من هیچوقت ازت نمی گذرم... من حواسم به تو بود و تو دلت سر به هوا با همین سر به هواییت منو ویرون کردی من که با نگاه شیرین تو فرهاد شدم مگه این کافی نبود که منو مجنون کردی؟!! تنهاییم را با کسی قسمت نخواهم کرد یک بار قسمت کردم تنهاتر شدم... آنکه رخسار تورا رنگ گل نسرین داد صبر و آرام تواند به من مسکین داد اگر خداوند دوباره دیدن تو را آرزو می کردم... و تو نیز هرگز ندیدن مرا... آن گاه نمی دانم به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت!!! آرزو دارم دلم از غصه ها خالی شود ......... سهم من از زندگی یک عمر خوشحالی شود ......... ......... ((تولدم مبارک)) دلی که از بی کسی غمگین است ... هر کسی را می تواند تحمل کند ٧٠ روز... زمستان را دوست دارم
سردیش عجیب مرا به یاد تو می اندازد...
روز و شب می گردم، تا بیابم او را...
او همان گمشده ی پاک من است
او همان مرهم دستان من است
تو اگر سرد شدی، مهر او گرمتر از خورشید است
تو اگر با دل من قهر شدی
مهر او تا به ابد جاوید است...
تو بمان اما من...
باز خواهم آمد از آن همان شهر غریب
با همان قلب ترک خورده و آن عشق نجیب...
و تو را خواهم دید...
که در اندوه همین حادثه پرپر شده ای
و تو آن روز پشیمان تر از امروز منی
تا بهاری دیگر، لحظه ها می گذرند
و تو هم می گذری...
مثل یک بیگانه _ حادثه _ یک سایه ی شوم
و فقط آنچه به جا می ماند ، نقش یک خاطره است
که برای من ساده،من بی اندیشه...
قصه ی تلخ ترین حادثه است........ ۶۶ روز... امشب یه حس خیلی بدی اومد سراغم... یه حس خیلی بد،حس التماس... احساس کردم دارم التماس می کنم... التماس میکنم که با من حرف بزن!!!! التماس کسیو که نمی شناسم! باید بیشترحواسمو جمع کنم... نباید به خاطر حال و هوای این روزام بازم اشتباه کنم... نباید از روی تنهایی و دلتنگی دست به دامن بقیه شم... نباید از بقیه کمک بخوام...بقیه ای که نمی دونم.............. فک می کنم دیگه هیشکی واسم قابل اعتماد نیست... هیچکس... هیچی نمی تونه آرومم کنه...هیچی... خدایا پس کی می خوای کمکم کنی؟! نمی دونم چه کاری درسته و چه کاری غلط...نمی دونم باید چیکار کنم...نمی دونم چرا اینجوری شد...نمی دونم کجا اشتباه بود...نمی دونم بالاخره چی می شه...حتی نمی تونم درست فکر کنم...این روزا داغونم...داغوووووووووووووون... نمی دونم خدا حواسش بهم هست یا نه! اگه هست پس چرا کمکم نمی کنه! اگه نیست پس اینهمه دعا نکنم دیگه!بازم نمی دونم...کارای پایان نامه ام که شده مشکلی رو مشکلا...خسته شدم... با امروز میشه ۴٧ روز ... هنوزم باورم نمی شه ... زندگی ام رو به راه است... رو به راهی که رفته ای ... رو به راهی که مانده ام... با وجود همه ی اتفاقا ...با وجود همه ی بدیهات ...با وجود ... تولدت مبارک... بعضی وقتا ١ اتفاق باعث میشه دیگه ننویسی... و١ اتفاق دیگه وادار به نوشتنت میکنه!!! در شکست جام دل هیچ احتیاج سنگ نیست این شقایق را نگاهی سرد پرپر می کند!!! زمان... بس کند میگذرد برای آنان که در انتظارند، بس تند میگذرد برای آنان که می ترسند، بس طولانی است برای آنان که در اندوهند، و بس کوتاه است برای آنان که سرخوش اند، اما ابدی است برای آنان که عاشقند... هنری ون دایک فکر پرنده ای که از پرواز جا مانده است...

یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد
من بی گمان

-------------
-------------




افسوس می خورم...
وقتی که در این دروغزار پر از کرکس فکر پرنده ای هستم
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









